اینگونه درهم مکش ابروانت را،
گویی در میان خربارها دفنم کرده باشی، نای حرکت در استخوانم نمی گذاری.
دیدگان کم سوی من
تاب سنگینی نگاهت را ندارد،
تن خمیده ی من
تاب همه این اجرای حکم ها را ندارد.
می فهمم ،
شاید لقمه از دهانم گنده تر بود،
نمی فهمم اما
مگر بزاغِ زمان از اندازه اش نمی کاست!!
نمی توانم بفهمم
در برابر وزن نگاه ات چرا ،
هیچ یک از فرمول های کتاب درس
جواب نمیداد؟
گوی مبحثی جدید باید بر کتاب افزود: "وزنِ نگاهِ تو".
اما
می فهمم که عاقبت باید
طوری فرو روم در خاک
که آب در دل هیچ جنبنده ای تکان نخورد.
طوری زیر بارت دفن خواهم شد
که خود را چون آن نقطه
زیر خطِ عمود مدفون خواهم یافت.
می دانم
آن دو حرفِ الفبا
آن دو حرف سادهء
ن ه
چگونه ه.ن را بی نان
از هست
نابود خواهد ساخت.
نمی دانم
اما این را می دانم
که در من شدن معنا ندارد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر