می دانم که فردا دلم برایت تنگ خواهد شد
می دانم
فردا که نباشی، سیگار روشن خواهم کرد
در خود خواهم تنید
در خود جم خواهم شد ،
همچون جنینی در رَحِمِ تخت خواب.
در آغوش خواهم گرفت ، بالش را
همچون بند ناف
در خود...
می دانم
که نباشی ، اگر فردا
خواهم بویید تخت ام را
بالش را
پیرهن ام را
به دنبال بوی تو...
می دانم
که اگر فردا نباشی
صندلی من ، این خیابان است
این پیاده روی خاکیِ خالی از تو.
همدم ام می شود ، این برگِ زردِ غمزده...
می دانم
که خواهم بویید،
که خواهم جویید، تمام برگ ها را ،
به نشانی از تو
از قدم های ات...
می دانم که موهای ات در فکرم خواهند رقصید،...
هنوز ،
آن تارِ موی ات بر صورت ام باقی ،
لای دفترم عطر می پراکند...
می دانم
که امروز ، هر گوشه ای مرا در آغوش خود خواهد گرفت،
هر گوشه ای را خواهم گردید
در پیِ ردِ تارهای بجا مانده ، از موهای ات...
می دانم ،
همانطور ، کز کرده
به حالت جنینی در رَحِمِ تخت
بند ناف در بقل
و سیگار بدست ،
به رویا خواهم رفت ، و از خیال...
و فردا
نافِ خشکیده و رحم خیس و پاره
و خاکستر جا مانده بر لبِ سیگار
و من دود خواهم شد
در هوا
ناپیدا..........
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر