شنبه، مهر ۳۰

می دانم که فردا آن نخواهد شد ، ولی...

می دانم که فردا دلم برایت تنگ خواهد شد

می دانم

فردا که نباشی، سیگار روشن خواهم کرد

در خود خواهم تنید

در خود جم خواهم شد ،

همچون جنینی در رَحِمِ تخت خواب.

در آغوش خواهم گرفت ، بالش را

همچون بند ناف

در خود...

می دانم

که نباشی ، اگر فردا

خواهم بویید تخت ام را

بالش را

پیرهن ام را

به دنبال بوی تو...

می دانم

که اگر فردا نباشی

صندلی من ، این خیابان است

این پیاده روی خاکیِ خالی از تو.

همدم ام می شود ، این برگِ زردِ غمزده...

می دانم

که خواهم بویید،

که خواهم جویید، تمام برگ ها را ،

به نشانی از تو

از قدم های ات...

می دانم که موهای ات در فکرم خواهند رقصید،...

هنوز ،

آن تارِ موی ات بر صورت ام باقی ،

لای دفترم عطر می پراکند...

می دانم

که امروز ، هر گوشه ای مرا در آغوش خود خواهد گرفت،

هر گوشه ای را خواهم گردید

در پیِ ردِ تارهای بجا مانده ، از موهای ات...

می دانم ،

همانطور ، کز کرده

به حالت جنینی در رَحِمِ تخت

بند ناف در بقل

و سیگار بدست ،

به رویا خواهم رفت ، و از خیال...

و فردا

نافِ خشکیده و رحم خیس و پاره

و خاکستر جا مانده بر لبِ سیگار

و من دود خواهم شد

در هوا

ناپیدا..........

هیچ نظری موجود نیست: