روحم فرسودگی را،و وجودم خستگی را سالها ست که به همراه خویش از دیاری به دیار
دیگر میکشاند. سالهاست که نور هیچ روزنه ای شب های زندگیم را روشن نکرده و
خستگی با تمام توان خویش در روح من می تازد؛ و روح خسته من قرنهاست که زخم
این خنجر تلخ کامی ها بر سینه اوست، وصورتم داغ دار قرن هایی است که از تاریخ
بشریت میگذرد.
ومن سالیان درازی است که در اینجا بار سفر نهادم وروحم را حبس
کرده ام ولی روح عصیانگر من تاب ماندن ندارد. ومن ازاینجا خواهم رفت از این
سرزمین غربت زده و مردم غم زده اش که همیشه مرا به یا مرداب های جنگل می
اندازد. اینجا سکوت، معنای مبتذلی همانند آدمک هایش پیدا کرده .
من خواهم رفت وچمدانم رابا تنهایی خواهم بست و تنها یادگار من از این دیار و آدم هایش هاله ای از
خستگی خواهد بود،و غم تنها همسفر این روح زخمی وشکسته من در جاده دل تنگی
هایم خواهد بود....
۴ نظر:
آه
سکوت سکوت سکوت س ک و ت
همه دردم از سکوت این تنهایی های بی صداست ...
baba neveshte
baba maghz
baba dadash
baba jomle bandiye dorost
baba dastane ziba
baba mokh
kheyli toop boood
لطف داری آبجی
salam doste aziz
neveshtaton khondani bod
man setare malos va setare_silver2006 hastam
dost dashti pish ma biyad
ye soal ?
kode in weblog ro khodet neveshti yani tarahish ba khodet bode ?
pish ma biya
felan bye
ارسال یک نظر