شنبه، مهر ۳۰

نشد...

اینگونه درهم مکش ابروانت را،

گویی در میان خربارها دفنم کرده باشی، نای حرکت در استخوانم نمی گذاری.

دیدگان کم سوی من

تاب سنگینی نگاهت را ندارد،

تن خمیده ی من

تاب همه این اجرای حکم ها را ندارد.

می فهمم ،

شاید لقمه از دهانم گنده تر بود،

نمی فهمم اما

مگر بزاغِ زمان از اندازه اش نمی کاست!!

نمی توانم بفهمم

در برابر وزن نگاه ات چرا ،

هیچ یک از فرمول های کتاب درس

جواب نمیداد؟

گوی مبحثی جدید باید بر کتاب افزود: "وزنِ نگاهِ تو".

اما

می فهمم که عاقبت باید

طوری فرو روم در خاک

که آب در دل هیچ جنبنده ای تکان نخورد.

طوری زیر بارت دفن خواهم شد

که خود را چون آن نقطه

زیر خطِ عمود مدفون خواهم یافت.

می دانم

آن دو حرفِ الفبا

آن دو حرف سادهء

ن ه

چگونه ه.ن را بی نان

از هست

نابود خواهد ساخت.

نمی دانم

اما این را می دانم

که در من شدن معنا ندارد...

چرا اینگونه به من زل زده ای؟...

چرا اینگونه به من زل زده ای؟

چشمانت !

چرا اینگونه به من زل زده اند؟

آن در چشمان ات ،

چیست که مرا اینگونه در خود محو می کند؟

آن آهوی خفته در چشمانت

آماده ی خیزشی عظیم ،

مرا تاب بر جای نشستن نمیگذارد.

آری، این منم

این منم که از نگاهت

خود را

به دار آویخته ام.

نگاهت

همچو گل، در گلدان دلم

شاخه می پراکند بر هر طرف.

اکنون

این را می نویسم

میان تلی از اندوه

انبوهیِ غم

در گودالی تاریک و متروک

با بوی نم

کنار گلدانی بی دان

بی گل...

شمع ها

در انتظار سوختن اند

و پروانه ها

در انتظار به آتش کشیدن شمع ها...

مورچه ...

دیشب

مورچه ، دانه ای کبریت را به آتش کشید

تمام دنیایش سوخت.

مورچه گفت:

دیشب

یک قطره آب

تمام دنیا را برد.

آتش خاموش شد

اما تمام دنیایش به زیر آب رفت.

دیشب

خدایش بر آن پا نهاد ،

تمام دنیایش به پا رفت.

امروز

مورچه

ذره ذره

دانه دانه

شن به شن

خانه ساخت.

مولکول مولکول آب،

قطره قطره

شهرش را ساخت.

امشب

باز هم اما دانه ای کبریت

به آتش کشیدش

قطره ای آب ،

تمام دنیایش را برد

گردباد فوت دختربچه ای 18 ساله

هوا دادشان ،

خدایش ، لهش کرد...

فردا روز، اما مورچه

قطره قطره

ذره ذره

مولکول به مولکول

با کبریتهای سوخته

با قطره های بخار شده

ساخت

ساخت

کبریت روی کبریت

خاکستر روی خاکستر

فوت به فوت

قطره به قطره

مولکول به مولکول

ساخت

ساخت

رفت بالا

بالاتر

به آخر

جایی شبیه انتها

فکر کرد رسید به آسمون

به خدا ،

دستشو دراز کرد

روشو کرد اونور

دید ،

مورجه ها

دانه دانه

کبریت به کبریت

مثل هم

همه رسیدن

به جایی شبیه انتها

رسیدن به ابتدا.

خدایش همه ی تلاش بود

که رفت

که دیگر نبود.

خدایش ،

تمام آن کبریتهایش بود

که رسیده بودن به ته،

همان ابتدا ...

مورجه پایش لغزید

زمین لرزید

خدایش پا گذاشتش

خدایش ، تمام آن تلاش اش

تمام آن کبریت اش

با یک تک گام خدایی

فرو ریخت

به باد رفت...

البت این متن از ائن متن قبلیه ، قبلیتره...

می دانم که فردا آن نخواهد شد ، ولی...

می دانم که فردا دلم برایت تنگ خواهد شد

می دانم

فردا که نباشی، سیگار روشن خواهم کرد

در خود خواهم تنید

در خود جم خواهم شد ،

همچون جنینی در رَحِمِ تخت خواب.

در آغوش خواهم گرفت ، بالش را

همچون بند ناف

در خود...

می دانم

که نباشی ، اگر فردا

خواهم بویید تخت ام را

بالش را

پیرهن ام را

به دنبال بوی تو...

می دانم

که اگر فردا نباشی

صندلی من ، این خیابان است

این پیاده روی خاکیِ خالی از تو.

همدم ام می شود ، این برگِ زردِ غمزده...

می دانم

که خواهم بویید،

که خواهم جویید، تمام برگ ها را ،

به نشانی از تو

از قدم های ات...

می دانم که موهای ات در فکرم خواهند رقصید،...

هنوز ،

آن تارِ موی ات بر صورت ام باقی ،

لای دفترم عطر می پراکند...

می دانم

که امروز ، هر گوشه ای مرا در آغوش خود خواهد گرفت،

هر گوشه ای را خواهم گردید

در پیِ ردِ تارهای بجا مانده ، از موهای ات...

می دانم ،

همانطور ، کز کرده

به حالت جنینی در رَحِمِ تخت

بند ناف در بقل

و سیگار بدست ،

به رویا خواهم رفت ، و از خیال...

و فردا

نافِ خشکیده و رحم خیس و پاره

و خاکستر جا مانده بر لبِ سیگار

و من دود خواهم شد

در هوا

ناپیدا..........

دوشنبه، تیر ۱۳

من ، بی تو...

زندگی من

بی تو،

همچون داستانی ست

داستانی که هر برگ اش تکراری بر برگهای پیش است

زندگی من

بی تو،

همچون برگه نتی ست ،

که هر میزان اش

با خط تکرار ای بنام شب به پایان می رسد.

آری،

پایان تکراری ست بر آغاز،

آغازِ دوباره ی تکرار.

تکرارِ شدن ها ، نشدن ها

تکرارِ بودن ها ، نبودن ها

تکرارِ ماندن ها ،

تکرارِ رفتن ها...

تکرار

تکرار

تکرار

تکرارِ گام هایی که سخت شنیدند صدای هم را

صدای گام هایی که سخت آرام شدند

که سخت به هم رسیدند،

چه سهل محو شدند در هوای ات.

تکرار رویای قدم هایت ،

که سخت می گذرند از مغزم...

جمعه، اردیبهشت ۳۰

تلاتم عشق

به کنارت یله می کنم تنم را

سرانگشتانم موزیانه در آغوش می گیرند زلف ات را

هوای ات را...

نفس هامان

متلاشی می شوند ، در برخورد یک احساس

ترکش نفس هامان

می پیماید ، راه رسیدن به گونه هامان را

ناگهان

سکوتی عمیق

دامان می گستراند

توفانی در پیش است

آری، این آرامش قبل توفان است...

نم نمک باریدن می گیرد چشمانم

چک

چک

چک

موهای ات خیس باران نگاه ام

چک

چک

چک

آسمان می غرد

می بارد

رودی از نگاه ام

می پیماید ،

راه رسیدن را

به آغوش لبانت.

ناگاه

باران

می ایستد در میانه ی راه،

ثانیه شمار از حرکت...

دو رود بیگانه که اکنون بیگانه نیستند با آغوش یکدیگر

به خواب می روند

به خواب می روی

من نیز

از خیال

می روم...

یکشنبه، اردیبهشت ۴

خروش بهار

گذر تاریخ از کوچه های خاطره

کوچ پرستوها

از کوچه پسکوچه های بهار

پر گرفتن خاطرات

پروازشان بر فراز آسمان ذهن

رفتنشان از زمین یاد

فرودشان بر دربازه های خاموش فراموشی

کوچ بهار از بهار

به کوچه پسکوچه های گم

به باغ های نا پیدا

مرگ بهار ،

بوی تند کافور

یا بوی گند مرگ؟!

ساختمان های قناص فراخ غولپیکر دست به آسمان برافراشته

تا به کجا؟؟

تا به کجا قتل؟!

قتل بهار

قتل گل

قتل خاطره

قتل پرستو

قتل مرگ؟؟

ای سیم های درهم تنیده ی ضمخت برق

تا به کجا

پیچیدن به دور شاخساران امید؟

تا به کجا

خاموش کردن شعله های آرزو؟

ای سیم های درهم تنیده ی خفقان

ای سیمهای لخت بی احساس

بترسید از پایان فصل سرد

از خشم امید

اشک آرزو

خروش بهار...

شنبه، بهمن ۲

برای آدمک ها


روحم فرسودگی را،و وجودم خستگی را سالها ست که به همراه خویش از دیاری به دیار
دیگر میکشاند. سالهاست که نور هیچ روزنه ای شب های زندگیم را روشن نکرده و
خستگی با تمام توان خویش در روح من می تازد؛ و روح خسته من قرنهاست که زخم
این خنجر تلخ کامی ها بر سینه اوست، وصورتم داغ دار قرن هایی است که از تاریخ
بشریت میگذرد.
 ومن سالیان درازی است که در اینجا بار سفر نهادم وروحم را حبس
کرده ام ولی روح عصیانگر من تاب ماندن ندارد. ومن ازاینجا خواهم رفت از این
سرزمین غربت زده و مردم غم زده اش که همیشه مرا به یا مرداب های جنگل می
اندازد. اینجا سکوت، معنای مبتذلی همانند آدمک هایش پیدا کرده .
من خواهم رفت وچمدانم رابا تنهایی خواهم بست و تنها یادگار من از این دیار و آدم هایش هاله ای از
خستگی خواهد بود،و غم تنها همسفر این روح زخمی وشکسته من در جاده دل تنگی
هایم خواهد بود....